گیر

منتشر شده در اینجا

سه‌تا غصه به‌شدت یادم افتاد
دوتاشان را به‌سرعت بردم از یاد
یکی‌شان اینکه یادم رفته از کی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»
دوباره نکته‌ای را یادم افتاد
کتابم گیر کرده توی ارشاد

ته چاه عمیقی می‌زنم داد
سر کوه بلندی می‌وزد باد
به غیر از سوزن من توی این شعر
کتابم گیر کرده توی ارشاد

طلب کردم دلار نرخ آزاد
فروشنده دوتا سکه به من داد
تشکر کردم از ایشان و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر ظرف غذا باشد به تعداد
غذا هم می‌رسد حتما به افراد
چرا پس با وجود این‌ عدالت
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر که در بیاید از کسی داد
به سرعت می‌رسد نیروی امداد
تعجب می‌کنم با این‌همه نظم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

در عصر سایبر و تسخیر پهباد
که شد اینترنت ملی هم ایجاد
در عصر انفجار اطلاعات
کتابم گیر گرده توی ارشاد

شبی شد ماهی از تنگ خود آزاد
و با آزادی‌اش درسی به من داد
خجالت می‌کشم دیگر بگویم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

«سیه‌چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد
مرا از یاد برد آخر، ولی من »
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی دردش یکی درمانش آباد
یکی وصلش یکی هجرانش آزاد
«من از درمان و درد و وصل و هجران»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

گلی خوشبوی در حمام بغداد
رسید از دست کا‌گ‌ب به موساد
پیامک زد به سی‌آی‌ای، ام‌آی‌سیکس
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی بویی شگفت‌انگیز می‌داد
به‌طوری که وجودم رفت بر باد
«به او گفتم که مشکی یا عبیری»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر خسرو بپرسد کیست فرهاد
چه توضیحی برایش می‌توان داد
همان بهتر که آنجا هم بگویی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

دو شب خوردم به جای شام سالاد
شدم از بند هرچی چربی آزاد
ندارم هیچ اضافه‌وزنی اما
کتابم گیر کرده توی ارشاد

نگاهم تا به چشمان تو افتاد
همه عقل و شعورم رفت بر باد
شما توی گلویم گیر کردی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

به‌ناگه عابری در جوی افتاد
گرفتم دست او را باب امداد
وی از بنده تشکر کرد، گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

یکی از پشت‌بام برج میلاد
درون تونل توحید افتاد
زدم اورژانس فورا زنگ و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

اگر دستم رسد بر چرخ زامیاد
به‌دقت می‌کنم آن چرخ را باد
مگر آن لحضه‌ها یادم رود که
کتابم گیر کرده توی ارشاد

سرم خلوت! حسابم پر! دلم شاد!
شدم از بند عقل آزاد آزاد
دیریم رام رام دارام رام رام دیریم رام
کتابم گیر کرده توی ارشاد…

 


پی‌نوشت:
اگر هر مطلبی مخدوش بوده
همیشه پی‌نوشتی روش بوده
کتابی را که کردم ذکر بنده
به دست نشر دارینوش بوده

 

شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۰ - مهدی استاداحمد
  • هادی از مشهد
    بهمن ۸م, ۱۳۹۰ در ۲۲:۵۹

    بابا ایول،هزاران دست مریزاد
    کتابت گیر کرده توی ارشاد!

    [پاسخ به نظر]

    هادی از مشهد پاسخ در تاريخ بهمن ۸م, ۱۳۹۰ ۱۱:۲۱ ب.ظ:

    خداییش؟ جون ما؟ این تن بمیراد!
    کتابت گیر کرده توی ارشاد؟

    [پاسخ به نظر]

  • هادی از مشهد
    بهمن ۸م, ۱۳۹۰ در ۲۳:۲۲

    چه گفتی راستی؟ من بردم از یاد
    کتابت گیر کرده توی ارشاد؟!

    [پاسخ به نظر]

    مهدی استاداحمد پاسخ در تاريخ بهمن ۸م, ۱۳۹۰ ۱۱:۳۴ ب.ظ:

    مگر مطلب دقیقا جا نیافتاد؟
    کتابم گیر کرده توی ارشاد

    [پاسخ به نظر]

    هادی از مشهد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ ۴:۵۵ ب.ظ:

    چرا افتاد! مهدی جان استاد
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    خدا داد و فلک داد و ملَک داد
    ولی بیداد از این ارشاد،بیداد

    [پاسخ به نظر]

    هادی از مشهد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ ۷:۲۸ ب.ظ:

    و ایضاً

    خدا داد و فلک داد و ملَک داد
    ولی بیداد از این ارشادِ بی داد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۸م, ۱۳۹۰ در ۲۳:۴۵

    خدای ازادش کناد
    جال بود

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۸م, ۱۳۹۰ در ۲۳:۴۶

    بجای مهدی استاد احمد باید بگن مهدی استادطنز

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۰۷:۵۷

    چرا مهدی به خالو سر نمی زاد؟!
    منظور همون سر نمی زده! ذهن بعضیا واقعا…!

    [پاسخ به نظر]

  • مریم نوربخش
    بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۰۹:۵۴

    ارشاد هم گیر کرده تو کتاب من!

    [پاسخ به نظر]

  • مهتاب
    بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۵

    سلام بعضی شعرات بده اما خوبه آفرین دوستشون دارم

    [پاسخ به نظر]

  • شیوا امیرتیموری
    بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۱۵:۳۲

    درود بر شما
    خیلی خوشم اومد
    با این شعری شما گفتید حتما کتابتون ازاد میشه شک نکنید:)))

    [پاسخ به نظر]

  • من
    بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۱۵:۴۶

    ایول به این جناب هادی از مشهد:)))
    کلا همه ی ابیات در حلقمان :)

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۱۸:۱۹

    سلام
    سه بند اولش عالی بود اما از بند ۳ به بعد یه خرده افت کرد شما استادی اما انتظار داریم یه خورده بیشتر حساس باشی رو صلابت ابیاتت…(کی گفته طنز از بند نقد آزاده؟!!)
    ما مخلصیم

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۱۹:۳۶

    اقا به خدا جا افتاد! میگم به خدا !

    باور نمیکنید؟میخواید خودم برم ازادش کنم استاد؟

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۹م, ۱۳۹۰ در ۲۰:۳۷

    سلام استاد.

    کتابتون بدجوری گیرکرده ها[نیشخند]
    امابه دلم نشست.جالب بود.[رضایت]

    ستوده گودبای پارتی گرفته[گریه]

    [پاسخ به نظر]

  • خاطره
    بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۰۱:۱۱

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

    یه مرد پیدا نمیشه بره آزاد کنه این کتاب شمارو؟؟!!!!

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۰

    امان ایدل امان ای داد و بیداد
    کتابم …..

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۱۳:۰۰

    دو مقصود است کان حاصل نگردد
    یکی آرش که او عاقل نگردد!
    یکی دیگر کتابی توی ارشاد
    اگر شد گیر دیگر ول نگردد!

    شاد و پیروز باشیدD:

    [پاسخ به نظر]

  • هادی
    بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۱۳:۰۷

    همی دانم که صابون هست با صاد
    و می دانم که بعد صاد هست ضاد
    ولی این را نفهمیدم واسه چی
    کتابم گیر کرده توی ارشاد

    ز بس گفتم ، حال من شده حاد
    دلم می خواد برگردم به تایباد
    ولی این نکته را آخر بگویم
    کتابم گیر کرده توی ارشاد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۱۹:۳۷

    شعر گفتن هنر است ولی نالیدن نیست…چاره باید پیدا کرده.
    با احترامات

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۲۳:۱۶

    میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم

    همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم

    همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش

    باشم

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۱م, ۱۳۹۰ در ۰۰:۴۷

    سلام
    حالا واقعا کتابتون گیر کرده توی ارشاد؟!
    پس خیلی خواستنیه اگه بیاد بیرون باید قاپیدش
    من.من کتاب با امضا میخوام!
    اونجوری نیگا نکنید آرزو بر جوانان عیب نیست/گریه ی لبخندی

    مرسی قشنگ بود

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۱م, ۱۳۹۰ در ۱۷:۲۱

    سلام اقا مهدی استاد احمد بابا دمتون گرم.مرسی خیلی زیبا بود ممنون.
    انشالله کتابتون رو ارشاد تایید کنه خودم اولین کسی باشم که میخرمش.
    موفق باشید

    [پاسخ به نظر]

  • مهتاب
    بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ در ۱۷:۱۱

    سلام اقای استاد احمد ببینم شما گلستان سعدی باب ضعف وپیری حکایت اخرو خوندی؟ سعدی هم اره………… .باید متن های سعدی رو هم عوض کرد.راستی یه خواهش ارتون دارم شما که سید حسن اسماعیل پورو میشناسی بپرس ازش یه وبلاگ نداره چرا؟؟؟ در ضمن خودتون هم تو اینجا یه عکسی یه بیوگرافی از خودتون بذارید (بعضی شعرات خاک بر سریه یعنی چی یه شب برج میلادت باشم یا طرح تعریض لباته یا خوب زیدی بدست اورده ای. لیک سوراخ دعا گم کرده ای؟؟) البته بی ادبی نباشه ها
    در کل خیلی باحالییییییییـــــــــــــــی شعراتم دوست دارم.

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ در ۱۸:۴۸

    من: خدایا مهدی از جونم چی میخواد؟
    خدا: کتابش گیر کرده توی ارشاد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ در ۱۸:۴۸

    من: خدایا مهدی از جونم چی میخواد؟
    خدا: کتابش گیر کرده توی ارشاد!!!!

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ در ۲۱:۵۲

    سلام استاد…!!!

    آخه چرا ای نازنین استاد

    کتابت گیر کرده توی ارشاد؟؟؟ :-)

    کتاب استاد از راه دور می آیه ….

    با کوله باری از غرور می آیه… :-)

    دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره…از گیر ارشاد میاد بیرون کتابتون…

    خعلی مخلصیم استاد… خدافس…!!!!

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰ در ۰۳:۲۲

    ای بابا هنوز از گیری در نیومده این کتابتون؟؟؟؟؟

    [پاسخ به نظر]

  • ناشناس
    بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰ در ۱۶:۲۷

    باحال بود .

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰ در ۱۷:۳۸

    سلام

    عالی بود آقای استاد احمد

    واقعا که استادی

    امان از این ارشاد که به دل همه خون کرده

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۴م, ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۹

    تو که اشعار نابت هست آزاد
    تو که می رنجی از هر گونه بیداد
    همی بدتر به وقت انتخابات
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    [پاسخ به نظر]

  • غزاله
    بهمن ۱۴م, ۱۳۹۰ در ۱۵:۵۲

    سلام مهدی استاد احمدِ شاد
    کتابت گیر کرده توی ارشاد؟
    چقــــــــــــــد قشنگ بود
    انشالله مشکل کتابتون رفع بشه و چاپ بشه

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۶م, ۱۳۹۰ در ۱۳:۵۸

    سلام!
    با یک رباعی به روزم ممنون میشم سر بزنید

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۶م, ۱۳۹۰ در ۱۴:۳۰

    سلام
    بعد از مدت ها یه وبلاگ طنز خوب گیر آوردم
    مخاطب ژر و ژا قرص وبلاگتونم از این به بعد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۰۰:۳۶

    سلام…خوبین؟
    هی میگن باید از آدمای موفق دلایل موفقیتشونو پرسید….تو این مدت سراغ هر کدوم این موفقا که رفتم خیط شدم!
    حالا گفتم از اونجایی که باید بسی رنج ببرم در این سال سی(!) شاید شما مثال نقض باشید و مارو آدمی…چیزی حساب کنید.
    میشه به وبلاگم سر بزنید و جواب سوالی که ازتون (این زیر)میپرسمو بدین؟
    سوال:شما از کجا انگیزه میخرین؟
    البته اگه آدم حساب نکردین و مارو خیط کردین اصلا دچار عذاب وجدان نشید!
    من مدتیه که به خیط شدن عادت دارم! و دماغم دچاره سوختگی شدید ۷۰ درصد شده….۱۰ درصدشم شما بسوزونید کجای این کهکشان کم میاد؟؟؟؟؟
    اصلا این دماغ گنده من ۸۰ درصدش بسوزه تازه عادی میشه!!!!!!
    شعراتون عالی بودن.اجازه ذخیرشونو داریم؟حلاله؟

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۰۰:۴۵

    بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم

    [پاسخ به نظر]

  • حسن
    بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۱۲:۰۱

    بدیدم مطلبت را و شدم شاد
    چه طنز دلنشینی گفتی استاد
    همین وبلاگ بس باشد چه غم گر
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۱۴:۴۵

    بعد ازدویست و شصت و سه روز و دو ساعت و سی دقیقه و پانزده ثانیه

    سلام

    اگرمایل بودید لینک کنید

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۲۰:۳۳

    سلام….
    خواستم بگم که درصد سوختگی به ۸۰ رسید و دماغ من الان یه دماغ عادی و طبیعی و زیباست…..
    ممنونم!!!!

    ولی خداییش یه روش بی درد و کم هزینه بودا……

    مرسی…..
    چه حالی میده خیط شدن!

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۹م, ۱۳۹۰ در ۰۰:۵۷

    پیامک دادم و گفتم حلالم؟.حلالم کردی و گشتم آزاد .بخنده گریه سر دادی و گفتی. کتابم گیر کرده توی ارشاد . به دنبال کتابت من دویدم .بسی کوتاه و بلند و چاق دیدم. کتابت دستم و من می پریدم. که در خابم کتابت را خریدم

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۹م, ۱۳۹۰ در ۰۲:۲۶

    کلا دست به موسیقیتونم خوبه ها…ریتمو خوب حفظ کردین تو بیت اخر :d

    [پاسخ به نظر]

  • هستیما
    بهمن ۱۹م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۱

    اگر این نکته را بردی تو از یاد
    به تو گویم الا ای ماه استاد
    چگونه زنده ای با این بساط که
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    سه تا غصه که در یاد تو افتاد
    چه عالی که ۲ تاش افتاد از یاد
    ولی هرگز نشو رنجور از اینکه
    کتابت گیر کره توی ارشاد

    بسی گفتی ز ظرف و طعم و تعداد
    که بیشک میرسد حتماً به افراد
    ولی نه، هرگز از یادم نمیره
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    تو گفتی از کسی گر در بیاد داد
    همان لحظه رسد نیروی امداد!!!
    چگونه همچنین چیزی شنیدی
    کتابت گیر کرده توی ارشاد؟!!

    همان شب که تو دیدی ماهی آزاد
    همان ماهی که با ما درس ها داد
    خجالت را کناری نه، بلند، گو
    کتابت گیر کرده توی ارشاد

    در آخر گر شوی روزی تو داماد*
    کنار سفره ی زیبای شمشاد
    بجای بله تو خواهی شنیدن
    کتابت گیر کرده توی ارشاد
    ———————————–
    *اگر یک مطلبی مخدوش باشد
    چه بهتر پی‌نوشتی روش باشد
    اگر قبلاً شدی داماد، این بند
    کنار آلبومت منقوش باشد

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۱۹م, ۱۳۹۰ در ۱۹:۴۶

    گر گیر نکند کتب در توی ارشاد
    نزول گیر خون مردم شود حاد
    مکن استاد تو هی داد و بیداد
    کتابت گیر کرده توی ارشاد!
    —————————————–
    سلام و درود استاد!
    ما برای آزادی اش می دعاییم!مخور غصه!!!

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۲۰م, ۱۳۹۰ در ۰۱:۵۱

    انشالله آزاد میشه منتها وقتی سپندار بزرگ شد رفت دانشگاه احتمالا ! D:

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۲۰م, ۱۳۹۰ در ۰۱:۵۲

    انشالله آزاد میشه منتها وقتی سپندار بزرگ شد رفت دانشگاه احتمالا ! D:

    سلام نکردم؟

    سلام P:

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۲۱م, ۱۳۹۰ در ۰۱:۴۳

    درود


    اگر کتابت در نشر دارینوش گیر است بنده به شما مژده می دهم به زودی زود این کتاب با گذر از گیر ارشاد به زیر چاپ خواهد رفت فقط یادت باشد یک نسخه برای من با امضای خودت به اصفهان بفرستی ….
    البته وقتی این نشر یک نشر قوم خویشی است و حسن نیز از همین انشارات فیض برده است… به هر حال می شود آن که باید بشود….

    من به شما قول می دهم به زودی خبر گذر از هفت خوان ارشاد را می گیرد اما خب اگر در این گذر مقداری از پر کتاب را چیدند این دیگر در حوزه مسولیت بنده نیست…خوش باشی
    کتاب حسن رو از جیب خودم خریدم..قیمت مناسبی داشت وجدانا قیمتش رو بالا نبر بتونیم بخریم ..به هر حال درک کن دانشجوی سینما این ایام جشنواره و هر روز فیلم دیدن و کلی خرج و مخارج باید یه چیزی پس انداز داشته باشه که……………

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۲۱م, ۱۳۹۰ در ۰۱:۴۵

    وای اینجا نوشته ساناز منوچهری خوش اومدی !!! خیلی ممنون قابلی نداشت!!

    [پاسخ به نظر]

  • آقا هادی
    بهمن ۲۱م, ۱۳۹۰ در ۱۵:۴۹

    ای واااااااااای
    لحضه یعنی چی استاااااد؟

    [پاسخ به نظر]

  • بهمن ۲۲م, ۱۳۹۰ در ۲۱:۳۸

    سلام بر استاد مسلم شعر و ادب فارسی……
    به جان خودم وقتی یدم کامنت گذاشتین اصلا از تعجب دچار قفلی فک و دهان شدم و تا ۵ دقیقه سیلی به صورتم مینواختم!!!!!!

    آقا زاده و همسر گرامی خوبن انشالله؟؟؟

    ممنون از اینکه انسان حساب کردید مارو….جدی میگم.
    من وبلاگ چند ده نفر که میشناختمشون و قبولشون داشتم سر زدم….ولی کسی نظر ما رو تایید هم نکرد!!!!!

    بجز ۲ نفر که جواب دادن!: استاد مهدی استاد احمد….و محمد دلاوری….

    آقا خیلی بزرگوارید!!!!

    ممنون……یک دنیا….یک کهکشان…..یک راه شیری……

    [پاسخ به نظر]

  • اسفند ۱م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۹

    سلام به شما
    بسیار بسیار عالی نوشتید
    واقعا لذت بردم!

    [پاسخ به نظر]

  • اسفند ۱م, ۱۳۹۰ در ۱۳:۴۲

    هههههههههه…خیلی باحال بود…کلی تلمیح داشت ب شعرهای مختلف…
    ان شاالله ک درمیاد…

    [پاسخ به نظر]