همشهری جوان؛ شماره ۴۸۲

   طولانی‌ترین روز زندگیتان کی بود؟ چرا به نظرتان اینقدر طولانی آمد؟

روز منتهی به شب یلدای پارسال.
دلم از شوق یلدا پرطرب بود
برایم برتر از هفتاد شب بود
به خود گفتم چه طولانی‌است امروز
ولی معلوم شد ساعت عقب بود

   اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می کنید؟

هر کاری همه کردن.

   هواپیمای شما دارد سقوط می‌کند، آخرین لحظه عمر چی از فکرتان می‌گذرد؟  

لحظه‌ی سختی است و انسان نمی‌داند بهتر است درباره‌ی چه چیزی فکر کند. فکرهای زیادی به ذهن آدم هجوم می‌آورند. اما من فقط به این فکر می کنم که اگر به حرف‌های مهماندار توجه کرده بودم الان می‌دانستم ماسک اکسیژن کجاست.
البته فکر نمی‌کنم در آن لحظه دیگر از ماسک اکسیژن کاری بربیاید. پس به این فکر نمی‌کنم. به جایش به این فکر می‌کنم که وقتی سال‌هاست در کشورمان هیچ هواپیمایی سقوط نکرده، چرا قرعه‌ی کار به نام من دیوانه زدند.
(قرار بود پاسخ بدهم که در آن لحظه چی از فکرم می‌گذرد. یعنی آن یک لحظه. اما پاسخم کمی طولانی شد. شمردم، شد حدود شصت-هفتاد لحظه)

   اگر دوباره دنیا می‌آمدید همین مسیری را که الان طی کردید، انتخاب می‌کردید؟

مطمئنا خیر.
چون خیلی ترافیک بود.

   تجربه اولین عشق‌تان چطور بود؟

خوب بود.
سلام می‌رسوند.

   دوست دارید جای کدام کاراکتر فیلم‌های عاشقانه باشید؟

راستش خجالت می‌کشم جواب بدهم!

   تا به حال اسم‌تان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟

بله.
بستگی به شدت بیماری‌ام دارد.
گاهی لازم است هر شش ساعت یک‌بار این کار را انجام بدهم.

   فرض کنیم می‌خواهید به دوستتان پیامک بزنید «من به بهرام دروغ گفتم که پول ندارم» ولی پیامک را اشتباهی برای بهرام می‌فرستید. چه حسی پیدا می‌کنید؟

احساس آقای الف. ب. پ. ت. واو. ه. ی.(یکی از اختلاس‌کنندگان) که هم پولدار است، هم دروغگو.
پس معلوم می‌شود آن بنده‌خدا هم بی‌گناه است. فقط پیامک را اشتباهی فرستاده.

   آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟

بله.
شاید باور نکنید اما من تقریبا هفته‌ای یک بار خواب می‌بینم که در یک هواپیمای در حال پرواز نشسته‌ام و از پنجره‌ی هواپیما بیرون را نگاه می‌کنم. یک پرنده حدود ۱۰۰متر پایین‌تر از هواپیما درحال پرواز است. پرنده سرش را بالا می‌آورد و از حرکت منقارش پیداست که خطاب به من چیزی می‌گوید. از تعجب شاخ درمی‌آورم. شاخم را زیر کلاهم پنهان می‌کنم. سپس چشمهایم را می‌مالم و خودم را نیشگون محکمی می‌گیرم. وقتی مطمئن می‌شوم بیدارم، دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم. دوباره پرنده سرش را بالا می‌آورد و خطاب به من چیزی می‌گوید اما باز هم صدایش را نمی‌شنوم. با لبه‌ی گوشی‌ام شیشه‌ی پنجره را می‌شکنم تا صدایش را بشنوم و متوجه می‌شوم که پرنده می‌گوید:  پرواز را به خاطر بسپار. هواپیما تکان عجیبی می خورد و به خاطر شکسته شدن شیشه‌ی پنجره، هواپیما در حال سقوط است. فکرهای زیادی به ذهنم هجوم می‌آورند. اما فقط به این فکر می‌کنم که اگر به حرف‌های مهماندار توجه کرده بودم الان می‌دانستم ماسک اکسیژن کجاست.

   یک اعتراف کنید.

سوال قبل را دروغکی پاسخ دادم.

   اگر امروز روز آخر زندگی‌تان باشد، از کی عذرخواهی می‌کنید؟ چرا؟

از شما.
چون سوال ماقبل سوال قبلی را دروغکی پاسخ دادم.

   اگر می‌توانستید یک نفر را در تاریخ بکشید، آن یک نفر کی بود؟

آن پرنده که سرش را بالا می‌آورد و خطاب به من چیزی می‌گوید.

   دوست داشتید استعداد چه کاری را داشته باشید که الان ندارید؟

گذران زندگی از طریق نویسندگی(!)

   دوست دارید چطوری بمیرید؟

با لبخند

   به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

آخرش می‌خندیم!

 

یکشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۳ - مهدی استاداحمد
  • آذر ۹ام, ۱۳۹۳ در ۱۲:۳۹

    سلاااااااااام
    عالی بود
    مثله همیشه
    خدا قوت بزرگوار

  • ناشناس
    آذر ۱۰ام, ۱۳۹۳ در ۰۰:۳۲

    سلام

    به جای این حرفا یکم به همکارنتون در رادیوجوان بگید انقدر در تمام زمینه ها پارتی بازی نکنند.

    به قول بعضی ها تلفن های رادیوجوان صاحب داره و مردمی نیست
    و خوندن اسم و پیامک و تلفن مال یه تعدادی خاص،
    آنقدر منت سر مردم نگذارند که موقع اعلام شماره ها و سامانه پیامک اسم مردم میارند که زنگ بزنند و نظر بدهند،

    صداهای تکراری هفته و هرشب و اسم های تکراری ، بعدم اسم مردم را روش میگذارند که اصلن مردمی نیست.

    با بعضی از دوستان هم موافقم که گفتند که مسابقه طنز رادیوجوان پارتی باز شده بخاطر اینکه اون شخص برنده گفته بود که باعوامل رادیوجوان دوست بسیار نزدیک هست همش بلدند تو همه ی مسابقه های رادیوجوان کاندا بشه البته از وقتی دارم چندساله تو بیشتر مسابقه ها یا کاندا میشه یا برنده و بنظر نوشته ها و اثرهای بهتری هست برای برنده شدن
    بای

    • ناشناس
      آذر ۱۱ام, ۱۳۹۳ در ۲۳:۵۲

      کاندیدا را قاطی نوشتم:( اومدم بنویسم همیشه اسامی کاندیدها رو تو همه ی مسابقه تکراری هستند مثلا ازبین این همه شرکت کننده همیشه باید یک سری اسامی خاص تکراری کاندید بشوند و یا برنده مثل بعضی از موارد دیگرم که خیلی تابلو هست.
      بای 😛

      • ریحانه نعمت الهی
        آذر ۲۰ام, ۱۳۹۳ در ۲۱:۰۳

        ای خدااااااااااا . . . باور کنید اینجوری نیست!
        به عنوان یک شنونده ی خییییلی معمولی میگم اینجوری نیست!

  • آذر ۱۰ام, ۱۳۹۳ در ۱۱:۲۴

    سلام بر استاد عزیز
    خوشحالم که بالاخره چهره مهربان شما را هم دیدیم (تا حالا سعادت این دیدار را نداشته ام !) و افسوس که رادیو هم گوش نمیکنم (یعنی امکان گوش دادن نیست !)

    بهر حال کتاب قلمداد شما را که دریافت کردم همان شب اول آنرا در یک جمع(مهمانی) فامیلی خواندیم و حسابی لذت بردیم و شب خاطره انگیزی بود !

    با آرزوی سلامتی برای شما طنازان عزیز

  • آذر ۱۰ام, ۱۳۹۳ در ۱۴:۲۸

    سلام استاد.
    توی این مدتی که داشتم این متنو می خوندم به این فکر می کردم که این جوابها رو فی البداهه دادید یا یه طنز از قبل طراحی شده بود. آخه خیلی حساب شده بود. بعضی از تکه ها هم یک کشف واقعا خنده دار بود مثل: کاش به حرف مهماندار گوش می دادم.
    رباعی اول هم خیلی پسندیدم.

    وقت کردید به متن منم سر بزنید و نمره بدید

  • آذر ۱۰ام, ۱۳۹۳ در ۱۵:۱۲

    سلام بر استادی که اگر موهای جو گندمی اش را فاکتور بگیریم یک جوان بیست و چند ساله است :-)

    متفاوت ترین مصاحبه ای بود که خوندم

    آخرش هم خیلی خوب بود…

    مثل همیشه براوووو استاد …

  • الهه ج
    آذر ۱۱ام, ۱۳۹۳ در ۱۳:۲۴

    بیخود نیست که اسم شما رو ” استــــــــــــــاد ” گذاشتن ..

    استادم هستین واقعانا ……………….

    ایول ! ایول !

  • آذر ۱۱ام, ۱۳۹۳ در ۲۱:۰۲

    درود بزرگوار
    چون همیشه جالب بود
    ـــــــــــــــ

    جسارتا بنده نیز پاسخ میگویم!

    • تنبان الدوله
      آذر ۱۱ام, ۱۳۹۳ در ۲۱:۰۹

      درود بزرگوار
      چون همیشه جالب بود
      ـــــــــــــــ

      جسارتا بنده نیز پاسخ میگویم!

      طولانی‌ترین روز زندگیتان کی بود؟ چرا به نظرتان اینقدر طولانی آمد؟

      روزی که قرار بود چیز دیگری بشود، اما چیز دیگری شد!!!!
      یعنی قرار بود گاو ما دوقلو بزاید اما به جایش یک بزغاله زپرتی زایید!!
      روز سختی بود!

      اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می کنید؟

      کار میکنم! چون شاعر فرموده است برو کار میکن!

      هواپیمای شما دارد سقوط می‌کند، آخرین لحظه عمر چی از فکرتان می‌گذرد؟
      شرمنده اما از بازگوکردن این مورد شرمسارم!! :دی

      سوال بعدی لطفا!!

      تا به حال اسم‌تان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟
      اوه وولک کا , نیازی به سرچ نداره حرف اول روکه توی سرچ بار میزنم خود گوگل اسمو تکمیل میکنه و میاره!!

      فرض کنیم می‌خواهید به دوستتان پیامک بزنید «من به بهرام دروغ گفتم که پول ندارم» ولی پیامک را اشتباهی برای بهرام می‌فرستید. چه حسی پیدا می‌کنید؟

      پیش از اینکه بهرام واکنشی نشان دهد
      به او زنگ زده و پیش از اینکه کلامی به زبان اورد تمام فحشهایی که در دوران پر برکت تحصیل و پیش و پس از آن فراگرفته ام را نثارش میکنم و پیش از اینکه فرصتی برای پاسخ پیداکند ، تماس را قطع و گوشی خودم را خاموش میکنم! (والا چه معنی میده کسی از آدم پول بخواد تو این گرونی ، وقتی نون دونه ای ۸۰۰ تومن شده! ،بهرامم با اون نوناش!)

      آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟
      بله

      خواب میبینم یک کک به تنبانش انداخته ام و ….

      سوال بعدی لطفا!

      یک اعتراف کنید.

      اعتراف میکنم!

      اگر امروز روز آخر زندگی‌تان باشد، از کی عذرخواهی می‌کنید؟ چرا؟
      از خودم!
      یعنی دقیقا از اعضاء و جوارحم!
      چون برای برخی از نواحی بدنم بس کم کاری نموده ام!
      مثلا شکم!

      اگر می‌توانستید یک نفر را در تاریخ بکشید، آن یک نفر کی بود؟

      آقا اگر دوست داری روزنامه شما تعطیل نشه , بنده و شما هم نوشابه سوار نشیم، سوال بعدی لطفا!
      + باشه باشه، چشم!!

      دوست دارید چطوری بمیرید؟!
      اینطوری!
      (اشاره به دور دست ها!!)

      به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

      تموم میشه!

      البته بنده یه بار از یه پیرمردی پرسیدم, آخرش چیمیشه, تموم میشه؟!
      در جواب گفت: والا ما یه هفتاد سالی هست داریم میریم ولی هنوز به تهش نرسیدیم!!:دی

  • آذر ۱۳ام, ۱۳۹۳ در ۱۹:۵۲

    عااااااااالی بود!

  • آذر ۱۵ام, ۱۳۹۳ در ۱۳:۵۱

    سللللللاااااااااااامممممم
    اینم طولانی ترین سلام تا الآن – از بالایی ها که طولانی تره
    در همین یکشنبه ۹ آذر پتروس فداکار انگشت خود را از سد برداشت و کلمات استاد احمد سرازیر وب شد تا حالا چند ماهه پست نذاشتند حالا شش هفتا رو با هم درهم مخلوط فرمودن سلامت روان ما رو چک کنند. مام که فعلا سالم.
    آخرین حرفم در سقوط : آااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه است
    اولین عشقم هم در بین تاریخ پر تلاطم عشاق بعدی گم شد و جز مفقودالاثرها ثبتش کردم.
    طولانی ترین روز هم روز عقدم بود که به وصلت حاج خانوم دراومدم و بقیه ماجرا را هم نمی گم چون نپرسیدی
    نقش سلطان صاحب دلار را همه بیشتر دوست دارم چون هر روز عصری می تونم دستمزدمو چنج کنم
    اگر آخرین بازمانده زمین باشم با بقیه وحوش بازمانده به توافق می رسم. آهای اشتباهی فکر نکنین ذهن تون رو به وین نبرید اون ها هم به تفاهم برسند فردا هم به توافق برسند ما کار خودمون رو می کنیم یعنی همون کنترل جمعیت عالم.
    پیامک مشترک من به همه همون “بهترین دوست من هستی” است نه پیامک “من دروغ گفتم”.
    صدام و قزافی را که کشتند داعشی ها هم که دارند دیگران را می کشند دیگران هم که دارند از ما می کشند پس ما خانه نشینی کنیم بهتر است
    ببخشید فکر می کنم بخش هواپیما تخیل یا ترجمه بود چون با احترام زیادی که برای شما قائلم و می دانید مطمئنم که پول رادیو به هواپیما سواری نمی رسد
    مگر ارثیه ای به خیر و عزت واگذار گردد. حالا… بگذریم
    متقابلا یک کار مستند هم برای شما کردم تو گوگل سرچ کردم کلا ۱۱۲۰۰۰۰ یک میلیون و یکصد و بیست هزار مرتبه اسم مبارک تون تکرار شده معلومه خیلی مجری خوبی هستی یا نویسنده خوبی هستی.
    میرم ولی بر می گردم
    این پست جای کار بازم داره
    فعلا متن منو تو همشهری نریز

  • آذر ۱۶ام, ۱۳۹۳ در ۱۰:۵۳

    بازدیدکنندگان عزیز
    دلخورهای از رادیو و تلویزیون
    دلشکسته های فامیل و همسایه ها
    هر چه دل تنگت می خواهد بنویس
    اینجا صاحب خونه اش رفته ددر
    از همین پنجره بیا تو و هر چی به قلمت می رسه بریز وسط
    آقا مهدی چند ساله که جواب کامنت ها رو نمی ده
    چند ماهه که پستی هم نمی نویسه
    این دو پست آخری هم یکی ماله وزارت ارشاده و برای فروش کتاب بود و این یکی هم که در همشهریه چاپ شده بیده
    پس برای شما چیزی از خودش در ور نکرده بیده
    خب حالا که آزادیه بیا و حسن استفاده رو ببر!
    ———————————————————-
    به به خوش اومدی بفرما منزل خودتونه
    حاج آقا مهدی گل استادی برازنده فقط خودته و بس
    صفا دادی به میز مهموناتون
    می بینم که آنلاین ما رو چک می کنی اشکالی نیست
    ما غافلگیر شدیم خیالی نیست
    بابا ایول از اول می نوشتی که اینجا مجهز به دوربین مخفی می باشد
    تو دیگه اصلا همتا نداری. گل گلایی . اصلا مثل ستاره هایی. از گلزارم خوش تیپ تر. آلن دلون آسیایی. علی کریمی و فرهادی مجیدی برات باید گل بریزن.
    آخر استادای طنز فقط خودتی. اصلا کل فیسبوک منتظره تا شما یک گروه درست کنی و همه طنز نویسا رو اونجا جمع کنی و آموزش بدی . ما روزی شصت و شش مرتیه و هفته ای ۶۶۶ مرتبه به اینجا سر می زنیم تا مطلب جدید که نه مطالب قبلی شما رو به عنوان آب حیایت دوباره و صدباره بخونیم و لذت ببریم اصلا ما زنده به آنیم که پستتو بخونیم.

  • آذر ۱۸ام, ۱۳۹۳ در ۱۲:۴۳

    مرسی مهدی. خیلی خوب بود :)

  • آذر ۱۹ام, ۱۳۹۳ در ۱۳:۰۴

    سلام.مسطار به روز شد با غزل آینه.

  • آذر ۲۰ام, ۱۳۹۳ در ۲۱:۰۷

    خخخخخخخخخخخ :) خییییلی با مزه (ترش) بود !
    خندیدیم . . .

  • آذر ۲۱ام, ۱۳۹۳ در ۰۱:۳۳

    با حال بود
    بسی خندیدیم : )

  • آذر ۲۴ام, ۱۳۹۳ در ۱۹:۲۷

    سلام

    اهل چمن مشتاق دیدار شمایند؛

    با فصلنامۀ «پیک شادی پاییزی- شمارۀ ۷ سال ۱۳۹۳».

  • آذر ۲۶ام, ۱۳۹۳ در ۲۳:۲۲

    دوست هنرمند عزیز
    با سلام و عرض ادب
    از شما دعوت می شود تا کتاب دلنوشته های خود را در کشور آمریکا جهت عرضه جهانی منتشر نمایید.
    به طور خلاصه شما می توانید با کمک امکان نشر جهانی آثار ارزشمند هنری فرهنگی، احساسات و افکار خود را در قالب کتاب، موسیقی و فیلم در آمریکا و اروپا منتشر نموده و آنها را از طریق شبکه عرضه معتبر بین المللی مانند وب سایت آمازون به همه علاقه مندان در سراسر جهان معرفی نمایید.
    در نهایت تقاضا داریم با لینک به ما این تسهیلات را با عنوان نشر جهانی کتاب موسیقی و فیلم ایرانی به دیگر دوستان فرهیخته خود نیز معرفی نمایید.
    با احترام فراوان
    آسان نشر
    تسهیلات نشر جهانی آثار ارزشمند ایرانی
    http://www.asanashr.com

  • آذر ۲۷ام, ۱۳۹۳ در ۱۲:۳۹

    درود
    بروزم با آروغ

  • آذر ۲۷ام, ۱۳۹۳ در ۲۱:۱۷

    سلام استاد
    وقتی نظرتون رو توی وبلاگم دیدم کف کردم.
    باز هم از این کارها بکنید. خیلی خوشحال شدم.
    منتظر نظرات تخصصی تری برای دفعه بعدی هستم، البته اگر قابل بدونید.

  • آذر ۲۸ام, ۱۳۹۳ در ۰۱:۴۰

    سلام آقای استاد احمد.بسیار زیبا و خواندنیست. لذت بردم

  • آذر ۲۹ام, ۱۳۹۳ در ۲۳:۵۱

    سلام

    وقت حضرت عالی به خیر

    بنده تا به الان که در سکوت می خواندمتان و اشعارتان در قندپهلو را نیز از خانه خانم فشمی پیگیری می کردم ؛ تصور می نمودم حضرت عالی یک پدر بزرگ پا به سن گذاشته با یک سبیل بناگوش دررفته با صورتی استخوانی و چشمانی مهربان هستید !
    لحظاتی پیش که تصویرتان را اینجامشاهده کردم بسیار متحیرشدم و هر چه کردم نتوانستم ارتباطی بین این دو تصویر پیدا کنم :)

    بی کران باشید
    (با هر تصویری که دارید !)

  • آذر ۳۰ام, ۱۳۹۳ در ۱۱:۴۸

    سلام
    خبر انتشار کتابتان خوشحالمان کرد و تهیه خواهد شد

    با غزلی برای امام رضا ع به روزم
    [گل]

  • آذر ۳۰ام, ۱۳۹۳ در ۲۳:۱۲

    یلــدا یعنـی :

    کمی بیش از همیشه در کنار هم بودن،
    کمی بیش از همیشه با هم بودن ،
    کمی بیش از همیشه به یاد هم بودن ،

    یلدا آغازی است از گذر ثانیه های رنگی فصول خداوند که پایانش خود آغازی دیگر!
    این پایان و آن آغاز بر شما مبارک باد !

    پاییز ۹۳ هم به پایان رســید و روح زمستان سپید دمید !
    اســتاد ارجمند لحظاتتون چون پاییز شاد و رنگی !
    و چون زمـستون آغاز یک رنگی !

    ارادتمند ثانیه های یلدایی شما !
    فریبا درخشان نیا !

  • دی ۸ام, ۱۳۹۳ در ۱۵:۴۹

    سلام
    با خانه پدری به روزم
    روز و شب تون خوش و خرم
    عزت زیاد مهرتون پایدار خدانگهدار

  • دی ۱۶ام, ۱۳۹۳ در ۲۰:۵۶

    سلام.با غزل شبگیر به روز است.

  • دی ۱۸ام, ۱۳۹۳ در ۱۶:۲۸

    سلام استاد عزیز
    منم باهاتون موافقم، کشتن اون پرنده خیلی کار درستیه. اصن چه معنی داره پرنده با آدم حرف بزنه؟ چه معنی داره آدمو مجبور کنه شیشه رو بشکنه؟ چه معنی داره جمله ی فلسفی بگه؟…. اه اه اه…. بدم از پرنده میاااد

  • دی ۲۰ام, ۱۳۹۳ در ۱۰:۰۵

    سلام باز هم به زور جغرافیا و تاریخ در زمستانی دیگر قرار گرفتیم.
    فقط آه و فغان ازین سرمای استخوان سوز
    کمی ناله کمی اشک بر این سردی جانسوز
    چه جان ها که پس این فصل و همین سه ماه
    به زیر خاک سرد چه ناآرام آرمیدند
    و ما با پیشانی خیس و چشمی گلگون
    به راه بهاری سبز تک تک جدا ساکت تنها
    فقط اینجا بنشسته ایم چشم دوخته به آفتاب
    که هوا بس ناجوانمردانه آلودست

  • دی ۲۵ام, ۱۳۹۳ در ۰۷:۳۴

    سلام ودرود برشما
    خیلی خیلی تبریک
    عااااااااالی بود

  • دی ۲۵ام, ۱۳۹۳ در ۱۹:۲۸

    به قول استاد فیض: (از بس به خنده سر به سر هم گذاشتیم
    از جا در آمدند همه دنده های من……

    سلام بر استاد، از اشعارتون بهره بردیم واقعا دست مریزاد!
    اگر وقت داشتید به وبلاگ حقیرین سر بزنید و با نظرهاتون بیشتر راهنماییمان کنید. ممنون…..

  • دی ۲۸ام, ۱۳۹۳ در ۱۷:۴۴

    سلام
    آشنا به نظر میای مهدی :)