سیزده‌به‌در

سیزده‌ات به در
جنگل بی تبر
محکم و ظریف
تحریما دمر
سال پیش رو
شاد و پرثمر
ثروتت قدِ
امیر قطر
کسی نباشه
مریض و پکر
همه داروها
بکنن اثر
در سطح جهان
نباشه تشر
بشه رعایت
حقوق بشر
کسی نزنه
تو سر و کمر
شادیا بشن
دو سه برابر
حرفه ای تر شه
شبکه خبر
کسی نبینه
عدنان و سمر
هندونه بشه
ببر و ببر
نشه ترافیک
سپر به سپر
نکنه آدم
از خوبی ضرر
نباشه کسی
ساده و جیگر
پرِ آب بشن
هامون و گهر
روز معلم
روز کارگر
پانته آ بهرام
صابر ابر
نقاله، پرگار
زاویه، وتر
کک به تنور
مورچه خاك به سر
شعر هول هولی
همینه دگر
: ))

دوشنبه, 6 آوریل 2015 - مهدی استاداحمد

اینستاگرام

mehdi.ostadahmad 

 

(;   

 

شنبه, 21 مارس 2015 - مهدی استاداحمد

1394

گل، سبزه، درخت، مزرعه، بارون، باد
بی‌تابی و غم از دلتان بیرون باد
هرچند که سال بز رسیده از راه
سال نودوچهارتان میمون باد

 

جمعه, 20 مارس 2015 - مهدی استاداحمد

طلای سرخ

بیا کنارم معنیِ قشنگی
بیا کنارم قلب دیزی سنگی
غزل برقصیم با پنیر و سنگک
بیا کنارم گوجه‌ی فرنگی
***
بیا کنارم نوبر بهاره
رو فرشِ برگ و موکتِ کوبیده
خمار سفره می‌شکنه پیش تو
عجب شرابی تو تَنِت خوابیده
***
گل بهارم
در انتظارم
طلای سرخی
بیا کنارم
***
تن لطیفت عاشق هزاری
صدای پختت رُبِ بی‌قراری
بذار بگیرم مثل چوب صندوق
تو رو در آغوش گوجه‌ی فراری
***
اگه بدونن تخم‌مرغ و روغن
چه دلنوازی لای نون‌ِ تافتون
هجوم میارن روی سطح تابه
منو با املت می‌برن آسمون
***
غروب گذشت و شب رسید به نیمه
بدون گوجه حالمون وخیمه
چه قصه‌ای شد قصه‌ی شب ما
ولی نخوابید بادِ غبغب ما
***
گل بهارم
در انتظارم
حریق سرخی
بده فشارم

سه‌شنبه, 20 ژانویه 2015 - مهدی استاداحمد

همشهری جوان؛ شماره 482

   طولاني‌ترين روز زندگيتان كي بود؟ چرا به نظرتان اینقدر طولانی آمد؟

روز منتهی به شب یلدای پارسال.
دلم از شوق یلدا پرطرب بود
برایم برتر از هفتاد شب بود
به خود گفتم چه طولانی‌است امروز
ولی معلوم شد ساعت عقب بود

   اگر آخرين بازمانده زمين باشيد چه كار مي كنيد؟

هر کاری همه کردن.

   هواپیمای شما دارد سقوط می‌کند، آخرین لحظه عمر چی از فکرتان می‌گذرد؟  

لحظه‌ی سختی است و انسان نمی‌داند بهتر است درباره‌ی چه چیزی فکر کند. فکرهای زیادی به ذهن آدم هجوم می‌آورند. اما من فقط به این فکر می کنم که اگر به حرف‌های مهماندار توجه کرده بودم الان می‌دانستم ماسک اکسیژن کجاست.
البته فکر نمی‌کنم در آن لحظه دیگر از ماسک اکسیژن کاری بربیاید. پس به این فکر نمی‌کنم. به جایش به این فکر می‌کنم که وقتی سال‌هاست در کشورمان هیچ هواپیمایی سقوط نکرده، چرا قرعه‌ی کار به نام من دیوانه زدند.
(قرار بود پاسخ بدهم که در آن لحظه چی از فکرم می‌گذرد. یعنی آن یک لحظه. اما پاسخم کمی طولانی شد. شمردم، شد حدود شصت-هفتاد لحظه)

   اگر دوباره دنیا می‌آمدید همین مسیری را که الان طی کردید، انتخاب می‌کردید؟

مطمئنا خیر.
چون خیلی ترافیک بود.

   تجربه اولین عشق‌تان چطور بود؟

خوب بود.
سلام می‌رسوند.

   دوست داريد جاي كدام كاراكتر فيلم‌هاي عاشقانه باشيد؟

راستش خجالت می‌کشم جواب بدهم!

   تا به حال اسم‌تان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟

بله.
بستگی به شدت بیماری‌ام دارد.
گاهی لازم است هر شش ساعت یک‌بار این کار را انجام بدهم.

   فرض کنیم می‌خواهید به دوستتان پیامک بزنید «من به بهرام دروغ گفتم که پول ندارم» ولی پیامک را اشتباهی برای بهرام می‌فرستید. چه حسی پیدا می‌کنید؟

احساس آقای الف. ب. پ. ت. واو. ه. ی.(یکی از اختلاس‌کنندگان) که هم پولدار است، هم دروغگو.
پس معلوم می‌شود آن بنده‌خدا هم بی‌گناه است. فقط پیامک را اشتباهی فرستاده.

   آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟

بله.
شاید باور نکنید اما من تقریبا هفته‌ای یک بار خواب می‌بینم که در یک هواپیمای در حال پرواز نشسته‌ام و از پنجره‌ی هواپیما بیرون را نگاه می‌کنم. یک پرنده حدود 100متر پایین‌تر از هواپیما درحال پرواز است. پرنده سرش را بالا می‌آورد و از حرکت منقارش پیداست که خطاب به من چیزی می‌گوید. از تعجب شاخ درمی‌آورم. شاخم را زیر کلاهم پنهان می‌کنم. سپس چشمهایم را می‌مالم و خودم را نیشگون محکمی می‌گیرم. وقتی مطمئن می‌شوم بیدارم، دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم. دوباره پرنده سرش را بالا می‌آورد و خطاب به من چیزی می‌گوید اما باز هم صدایش را نمی‌شنوم. با لبه‌ی گوشی‌ام شیشه‌ی پنجره را می‌شکنم تا صدایش را بشنوم و متوجه می‌شوم که پرنده می‌گوید:  پرواز را به خاطر بسپار. هواپیما تکان عجیبی می خورد و به خاطر شکسته شدن شیشه‌ی پنجره، هواپیما در حال سقوط است. فکرهای زیادی به ذهنم هجوم می‌آورند. اما فقط به این فکر می‌کنم که اگر به حرف‌های مهماندار توجه کرده بودم الان می‌دانستم ماسک اکسیژن کجاست.

   یک اعتراف کنید.

سوال قبل را دروغکی پاسخ دادم.

   اگر امروز روز آخر زندگی‌تان باشد، از کی عذرخواهی می‌کنید؟ چرا؟

از شما.
چون سوال ماقبل سوال قبلی را دروغکی پاسخ دادم.

   اگر می‌توانستید یک نفر را در تاریخ بکشید، آن یک نفر کی بود؟

آن پرنده که سرش را بالا می‌آورد و خطاب به من چیزی می‌گوید.

   دوست داشتید استعداد چه کاری را داشته باشید که الان ندارید؟

گذران زندگی از طریق نویسندگی(!)

   دوست دارید چطوری بمیرید؟

با لبخند

   به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

آخرش می‌خندیم!

 

یکشنبه, 30 نوامبر 2014 - مهدی استاداحمد

قلم‌داد

نمردیم و خبر آمد درآمد
کتاب مهدی استاداحمد 😉

قابل‌تهیه از اینجا:  انتشارات مروارید

دوشنبه, 13 اکتبر 2014 - مهدی استاداحمد

کوچه‌های تار صبح

منتشر شده در خط‌خطی

باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی ایام سیاه مدرسه

یادم آمد ترکه و تنبیه و… آخ
بچه‌های بی‌گناه مدرسه

یادم آمد کوچه‌های تارِ صبح
گریه‌های توی راه مدرسه

خشک شد، از بس به اشک بچه‌ها
آبیاری شد گیاه مدرسه

«بی‌ادب» «کم‌هوش» «بد» «پررو» «خرفت»
انگ‌های اشتباه مدرسه

سیلی و اردنگی و پس‌گردنی
درس‌های باشگاه مدرسه

کاش می‌شد جای نفرت یاد داد
مهر را در سرپناه مدرسه

کاشکی می‌داد بوی کسب علم
روزهای افتتاح مدرسه

سه‌شنبه, 30 سپتامبر 2014 - مهدی استاداحمد