(هرسال این روزها همان اضطراب و تنفر و غم ِ شب اول مهر ِ روزهای مدرسه را تجربه میکنم، اضطراب و تنفر و غمی که تا پایان سال تحصیلی ادامه داشت و ادامه دارد...! ده-یازده سال پیش، شب اول مهر، همینکه غروب شد و حس مذکور به اوج خودش رسید این شعر را گفتم... از وقتی وبلاگ تاسیس کردم(!) هرسال وقتی از اول مهر مدتی میگذشت یادم میافتاد که این شعر را در وبلاگ بگذارم و نمیگذاشتم اما امسال به موقع یادم افتاد!)
باز پاییز آمد و قلبم گرفت
مهر ِ ماهِ مهر رنگ غم گرفت
یادم آمد روزهای مدرسه
آب بابا باد باران یکدوسه
روزهایی که برای من نبود
مدرسه انگار جای من نبود
مدرسه بند و حصاری تنگ داشت
با پر و بالِ غرورم جنگ داشت
مدرسه جولانگَهِ اعداد بود
جایگاهِ ذبح ِ استعداد بود
نه! نهاینکه ذهن من ذوقی نداشت
کس به کشف شور من شوقی نداشت
گرچه قلبم سخت دانشخواه بود،
سینهام همواره دانشگاه بود(!)،
دردِ چوبِ ناظم و اخم ِ مدیر
عاقبت کرد از گریزم ناگزیر...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:5  توسط مهدی استاداحمد
|

